دوستان از همگی شما بابت ارسال نظرات و انتقادات سازندتون متشکرم امیدوارم هیچ وقت زمانی نرسه که همدیگه رو تنها بگذاریم . چون ما وبلاگ نویس ها مثل حلقه های زنجیر بهم متصلیم و هیچ نیرویی هم نمی تونه عامل گسستنمون بشه ...
این داستان و نه به این شکل ولی تقریبا" با این چارچوب شاید حدود 13 سال پیش در انتهای یک کتابی خوندم که نه اسمش یادمه و نه نویسندشو می شناسم . بهرحال انقدر به دلم نشست که در این 13 سال همیشه دوست داشتم یه جورایی تغییرش بدم و به روی کاغذ بیارمش . ولی با اون دیدی که خودم دوست داشتم شکل داده شده . بهرحال اگر کسی براش آشنا بود حتما" من و در اسم کتاب و نویسنده یاری بده ... درنهایت ترکیب این داستان کاملا" زائیده ذهن خودمه و تفسیر فضا و شخصیت آن ساخته تجسم های خودمه . امیدوارم برای شما هم زیبا باشه ...

بادها خبر از تغییر فصل می دهند ... قسمت اول

بهــار بود که چشـم به اين دنيا باز کرد . به جائی اومــده بود که تا حالا نديده بود . يه چيـزايی می ديد که تا حالا نديده بود . شاخه ها ، برگها ، درختها براش عجيب بودند . چند روزی رو در ناباوری سر کرد تا اينکه کم کم فهميد کجاست . بالهاش و باز کرد نفس عميقی کشيد و با خود گفت "چه چه چه ، عجب دنيايی ، عجب آب و رنگی ،چه طراوت و سرسبزی " . با صدای شرشر آب از خود بيخود می شد . صدای نغمه پرندگان ديگر براش دل انگيز بود و صدای نرم نسيم ، رقص پروانه ها بر فراز گلهای رنگ به رنگ اونو به اوج ميرسوند . طبيعت رو زيبا می ديد و تازه تازه داشت نغمه دلدادگيش با طبيعت پيرامونش و زمزمه می کرد که يه دفعه ........

.

/ 15 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امین

منم بار اوله ميام اينجا...سبز باشی و شاد

payam

ايکاش بتوانيم هميشه بهار باشيم و سرشار از سبزی زندگی ....

bahram

سلام مرسی که به من سر زدی راستش پيغامی که برام نوشته بودی بسيار زيبا بود /شعر آخر واقعی بود

نيلوفر

سلام مرسی که به من سر زديد وب قشنگی داريد!

مردى از يكشنبه

دوست عزيز و گرامی.من امروز اولين نفری بودم که داستانتو خوندم.همون موقع که پيغامتو تو بلاگم ديدم اومدم.منتهی اون لحظه نتونستم نظر بدم.به هر حال ببخشيد...خودت می دونی هنوز برای قضاوت خيلی زوده.ولی از اين نوع نوشتم خوشم می آد.بيچاره نمی دونه که اين دنيای قشنگ بعد از مدتی... .منظورم همون يه دفعه ست.اولشو کم شروع کردی مارو گذاشتی تو کفش.منتظر بقيه شم.موفق باشی.از بابت همه چيز ممنون.منم امشب ادا مه داستانمو می نويسم.تا بعد...

flora

سلام عزيزم ... خوشحالم موضوعی را که به نظر خواهی گذاشته بودی برات حل شد ... آره عزيز دلم بهتره که به فکرهای قشنگی که تو ذهنت داری بپردازی ... تو نویسنده ای مدرنيست هستی و من بايد آموخته های قديمی ام را کنار بگذارم و از تو دوباره بياموزم... موفق باشی و به اميد ديدار فلورا

مهرداد

سلام ... مرسی از اينکه نظر من رو اون دوست عزيز خونده بود، بايد بگم مرسی که مورد لطف قرار گرفتم :)‌من کلا آدم بی تربيتی هستم ... چون تو محيط بدی بزرگ شدم :)‌ولی اين يک اصطلاح ... ببخشيد که اينقدر بی تربيتيه :)) شرمنده ... همين ديگه می خواستم معذرت خواهی کنم از اينکه بی تربيت بودم ... نه اديب هستم نه ادعاشو دارم ... بلاگم هم اگه می بينی که يکم مسخره نوشته شده به خاطر اينه که من افغانی هستم و فارسی بلد نيستم درست بنويسم ... به معنی فارسي:‌ غلط کردم (‌ آخه ما وقتی به کارش می بريم که به معنی اشتباه باشه ) ولی به همون معنی شما :)

kasra

سپاس گذارم از محبتتون منوشرمنده ميکنيد .. شايد ديگر ننويسم... اميدوارم پاينده و سرافراز باشيد.

mohamad

از توجه ات ممنونم....ام انگار من دارم اشتباه می کنم....آره.......