مه‌گرفته بودی و
من ،
از گونه‌هايت
قطره قطره شبنم برمی‌چيدم.
--------------
...

 

 

/ 19 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زیستن برای باز گفتن

مرسی دوست عزيز ... ولی بابت خاطرات جنگ ... بيشترشان را نميشه نوشت ... اگر میشد ... شاید کتابی قطور از آب در می آمد ... :) شاد باشی :)

باران

گاه به سخن گفتن اززخم ها نیازی نیست...سکوت ِ ملال ها از راز ِ ما...سخن تواند گفت////..نمی دونم چرا یاد ِ این شعر افتادمو بعدشم افتادوندمش* این جا!

ر.ح

و کاش می ديدی که قطره های شبنم گونه هايت در دلم چه دريايی بپا کرد . زيبا و زلال بود باران عزيز.دلخوش باشی.

حميد

عصر يکی از اين روزهای اردی‌بهشتی بود. مثلا شايد بيست و پنجم اردی‌بهشت چند سال پيش ... روبروی هم ايستاده بوديم. آن‌قدر نزديک که هُرم نفس‌هايش پخش می‌شد روی صورتم. گفت: چشم‌هايت را ببند. چشم‌هايم را که بستم، لب‌هايم داغ شد و گونه‌هايم خيس ... چشم‌هايم را که باز کردم، داشتی می‌رفتی ... برای هميشه می‌رفتی ... توی مه گم می‌شدی .. داشت باران می‌باريد ... / باران می‌بارد! صدای باران را نمی‌شنوی؟!

بابک

سلام باران جان راست ميگی اگه جاذبه نبود اصلن مايی نبود تا بخواهيم قانون ها رو تعريف کنيم احتمال بوجود اومدنم به من ميگه قدر دنيا رو بدونم !! قربونت

flora

چو مه ، آرام می رفتی سحرگاهان/و شبنم ، منتظر می ماند / بر چشمان مرطوب علفزاران/ چرا گفتی سلامی را که رنگ تلخ رفتن داشت؟ ...

flora

در کمین لحظه ای هستم که تنها بشم و بهت زنگ بزنم...اونوقت چه کیفی داره کلی با هم حرف بزنیم...

وروجک

ببين من يه سوالی خيلی داره تو مخم می چرخه! تو دختری؟