من از رنگ قرمز آسمان مي ترسم
من از قهر پروردگار
من از خشم روزگار
مي ترسم
از واژه هاي تلخ
از واژه هاي پوچ و سبك و ارزان قيمت هراسي ندارم
ترس من از رنگ سياه ترانه هاست
ترس من از طوفانيست كه در راه است

من آخرين دكه اين بازار ورشكسته ام .

سلام ،
دكلمه اي بود از مسعود فردمنش البته مطمئن نيستم شاعرش هم خودش باشه . ولي خيلي به دلم نشست . آدم گاهي اوقات خوبه كه از همه جا بيرون بياد و بره اون بالاها . دور از اين تكنولوژي كه اين روزا همدم من هم شده ، سير و سلوك اون بالاها خيلي باصفاست . اگه رفتي مثل من بعد از مدتي تو هم مي بيني چه طوفاني در راهه . از اون بالا افق ديد خيلي بازه . راستي ميدونيد چرا بعضي ها عاشق كويرند ؟ چون افق ديد كاملا" بازه . حالا ببين اگه به اوج بري چه صفايي داره . ولي خوب اينم بگم جاي هركسي اون بالاها نيست . من هم كه دارم ميگم دارم تمرين مي كنم . شايد دچار اوهام شدم . چون اونجا جاي هركسي نيست .
اميدوارم واقعا" بجاي اوهام ، تمرين باشه . بلكه بتونم هروقت دلم خواست پرواز كنم . برم پيش خلوت دوست . هيشكي جز اون هيشكي رو نميشناسه و حرفش و نمي فهمه . عشق رو او بود كه آفريد . آخه مگه ميشه به خالق عشق سر نزد ؟ امروز خيلي بهش نزديك بودم . البته نميدونم چرا ؟ ولي ميدونم امروز بهم لبخند زد كه تو هيچ .....

/ 0 نظر / 4 بازدید