به کجای عبادت من خواهی رسيد که ...

دعای تنهايی من که دخيل به رسوايی باد سپرده بود،
ديگر هيچ اجابتی به روی بند ِرخت خالی دلم پهن نکرد.
و در امتداد راهی که به سمت آن يقين ِ بزرگ می‌رسيد،
تنها پيوند آب و ماه بود که؛
قاب ِ باران ِ بوسه را برای شبنم ِ پگاه قلم می‌زد .
و تو ای تاکيد محکم سراب ؛
که زلالی آفتاب تو را مفتون دريا کرد،
تنها از نيامده‌ها ،
با سبدی پراز رويا؛
به دلفريبی ريسمان نحيف نگاه من خوش داری؛
به کجای عبادت من خواهی رسيد که ؛
اينجا روی همين سنگ‌های بزرگ،
چهارزانو نشسته و ،
دريا و کوه را به هم کوک می‌زنم؟
من از هوای مه گرفته ارديبهشت ِ بهار نارنج‌هاست که؛
مست می‌شوم و با تو راست می‌گويم.

 

 

 

/ 8 نظر / 8 بازدید
میم خزان

سلام دوست عزيز. شعرت عصاره ی ژرفای اقيانوسی از احساس است که برای تدريک آن لاجرم چندين بار دل بر امواجش سپردم. پيروز وسربلند باشيد.

علي

باران عزيز، سلام .......................... من حالا هستم ميلتون رو چك كنيد

kasra

آوخ ؛ عجب دردیست یاران را ندیدن .. رنج گرانیست بار فراق نازنینان راکشیدن.. اما چه باید کرد ای یار؟

heliya

دریا و کوه رو به هم کوک می زنی ؟ تو بعضی وقتا بی نظیر میشی ... اما هیچ وقت شبیه اوایل نمی شی

paeezetalai

سلام اميدوارم موفق باشين به ماهم سر بزنين

پرستو

آفرین.من رو یاد یکی از شعر های شاملو انداخت. زنده باشی.