می تونستی من و از یاد نبری

وقتی که تو لحظه های بی کسی
تو رو فرياد می زدم
می تونستی من و از ياد نبری
می تونستی من و با سيل غمت
تو اوج تنهائی من
وانذاری
وقتی که شب می رسيد از ره و من
لحظه وصالت و چوب می زدم
روی اوج خواستنم
پا نذاری
می تونستی من و از ياد نبری
می تونستی مثل من
وقتی که هجوم کابوسای شب
نميذارن بخوابی
مثل آيه من و زمزمه کنی
تا بگوشم برسه تو با منی
می تونستی من و از ياد نبری ...

/ 3 نظر / 5 بازدید
صبا

سلام دوست من . ببخشید دیر اومدم آخه یه مدت بیمار بودم . از اینکه به بلاگ من سرزدید ممنون و سپاسگزارم همیشه شاد باشی

shirin

سلام من بهت لينک ميدم منتظرم که توام بلينکی

flora

سلام عزيز دلم ... وقتی که يک بهار واقعی رو غبار پاييز می پوشونه ...زيبايی اون صد چندان ميشه ...چه گلايه ی ظريف و زيبايی ...بهار پنهان در پاييز... اميدوارم شکوفه های بهاريت هرچه زود تر پيراهن اندوه را بدرند ...هر چند که گفتنش بسيار آسان تر از انجامش است ...ولی من دعای خودم را می کنم ...خدا نگهدار فلورا