باور نمی کني؟

برای اثبات وجود نوع خاصی از بشريت ، هنوز تاول پاهايم خوب نشده ؟! اما نمی‌دانم چرا وقتی باران تمام شد انگاری هيچ راهی نرفته‌ و همان‌جا گير کرده‌بودم . گاهی می‌شود فکر کنی که تمام عناصر طبيعت از تو انتقام می‌گيرند . ماده را که رها می‌کنی ، طبيعت بازی‌اش را شروع می‌کند . يک روز همين باران خودمان ، همين را می‌گويم ؛ پابه‌پايت اشک می‌ريزد و روز ديگر رد پای مدارک مصائبت را پاک می‌کند . وَه به اين بازی دهر . می‌گويی : وَه يا اَه ؟! جواب می‌دهم : کجای کاری ؟ با يه اَه گفتن تنها انزجارت را اعلام می‌کنی . ولی ببين وَه چه می‌کند؟ تو می‌توانی از ابتدای همين امروز ناخلف تا واپسين هرکجا که دلت خواست آن را بکشی و بگويی :تمام سلولهای خاکستری مغزم هم که داشته‌هايشان را ديليت کنند، بازهم گنجايش حجم اين حيرانی و ناباوری را ندارند . وَه ... وَه ... وَه ... .

يادم رفت بگويم ؛ يک روز ، تمامی ساعتهايی که اينجا بودند را از کار انداختم . چراغها را هم خاموش کردم . گفتم ببينم شايد توانستم بعد مسافت ديروز ۱۴ سال پيش تا اکنونی که نمی‌گذرد را متر کنم . اما نمی‌دانم چرا آن روزها دلم نمی‌خواست فردا شود . و امروز ... ابعاد همين صبح تا غروبم ، کمر به له شدنم بسته‌اند . حالا مگر می‌شود پنج هزارو يکصدو ده تا از همين مثل امروزم را اندازه کنم ؟! می‌گويی‌ : ايکاش اينها را کسی برای من می‌خواند و من می‌خندم ... هی می‌خندم و بعد سرفه ، امانم را می‌برد . تو هم تا می‌توانی هاشور بزن . اصلا " اگر جايی هم نمانده باشد می‌توانی لابلای همان هاشورهای زده شده با همان قلمهای مخصوص مينياتور ؛ خط های خودت را بکشی . چه می‌شود کرد . شايد هاشورها که تمام شدند ، لااقل تو ديگر دست از سر چراغهای خاموشم برداری و بعد از اينهمه سال يادت بيايد که شمع را به چراغ ترجيح می‌دهم . اين بار اگر به آن کوچه بن بست برسم يقينا" دلشوره‌هايم را با خود نخواهم برد تا بازهم نتوانم عبورشان دهم . نامه‌ای به کاپرفيلد خواهم نوشت که چه می‌دانم ، ولی يه جوری که گفتگويش زياد نباشد ، از مرز ردشان کند . ببين به کجا رسيده‌ايم ؟! ... حالا "بن‌بست ها"  مرزی شده‌اند بين فريب فاصله‌هايی که ميان ماست .

من سرم عجيب درد می‌کند ...شايد روزی دوباره برايت نوشتم .

/ 36 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امیر مهاجر

نثری زیبا داری و فضا را خیلی خوب تصویر می کنی. از نوشته ات لذت بردم. پیروز باشی.

Azi

اول از همه تولد يكسالگي باران مبارك... بعد هم :)

حادثه عشق

عزيزم جشن ميلادت مبارک . . . (‌ با شما نبودم . . . با بلاگت هستم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ) راستی ممنون که سر زدين به بلاگم . !!!! کيک خوشمزه بود ؟!‌ نوش جونت !!!!!!!!!!!!!!‌ سبز از زندگی ٬‌ سرخ از عشق و آبی مثال آسمان باشيد . . .

سهراب رحیمی

روشن تر از تاریکی ندیدم نوری. باران عشق کی می بارد تا در آن قدم زنیم و پای در گل کنیم. و در این تبعید اجباری داریم یواش یواش خو می کنیم به تنهایی ....یا تنهایی است که مثل خوره مارا می خورد...

nazyy

Bavar mikonam, taroo poode in dare choobi ro khoob bavar mikonam…Vaghti negash mikonam, boghzam migire, yade oon koocheye bonbast mioftam, yade booye baharnarenj ke ba booye naye oon hayat khalvat ghati mishode… yade bachegim yade oon seda, yade oon rooza…chera vaghti in daro nega mikonam boghzam mitereke ? chera engar sinam mikhad az galoom byad biroon ? chera daram khafe misham ? chera vaghti negash mikonam, ye seda mishnavam ? sedaye ye salam, oon salame mehraboon ke lahzehaye bigonahe koodakimo navazesh midad… s

nazyy

chera yade oon dar mioftam ke dige nakhaham did ? chera yade oon seda ke digar nakham shenid, chera in dar mano be yade safar mindaze ? be yade raftan, poshte sar gozashtan, az dast dadan, digar barnagashtan, be yade bisobatie lahzeha, roozha salha, be ade marg… cheraaaaaaaaaaa ? baroon, mage in dar faghat ye dar nist ? pas chera in hame boo, in hame seda, in hame ghorbat va in hame ashk… bavar kon manam saram dard mikone, ajib, be shedat, shayad saatha mishe, shayad, roozha, na shayadam chand sali hast, az hamoon vaght ke majboor shodam oon dare chubi ro bedoone khodahafezi poshte sar bezaram…baroon saram dare mitereke, har vaght behtar shodam ghol midam barat benevisam…s

باران پائیز

فهمیدمت نازی ... حسین پناهی هم می فهمد . می گوید : گم گشته ام کجا ؟! ... ندیده ای مرا ؟!... فهمیدمت نازی ...

sh

vagean be tavanaiyeat dar neveshtan bayad afarin goft eyne ehsas ra minevisi peyvaste bashi