اعتراف ۳

هنوز می بينمت
روی مبل کنار تلويزيون
حال خوبی نداشتم
و تو به مادر گفتی
- چش شده ؟
و مادر گفت حتما" دلش گرفته
به محض شنيدن جمله مادر
بغضم ترکيد
هنوز می بينمت
همينجا نشسته ای وبه اشکهايم نگاه می کنی
هيچوقت اينگونه مظلوم نبودی
و آن روز شب تولد تو بود
هنوز می بينمت
دارم نگاهت می کنم و می گويم :
نمی دانم چرا
آن روز دلم گرفته بود ؟!
هنوز می بينمت
آنروز هرچه که دوست داشتی مهيا کردم
حتی دسر مورد علاقه ات را
اما قرارمان اين بود که هديه تولدت را
خودت انتخاب کنی
و تو گفتی که چه می خواهی و سليقه مرا قبول داری
هنوز می بينمت همينجا نشسته ای
- نه حالا که گفتی خودت بايد مدلش را انتخاب کنی
و تو با لبخند غم انگيزت قبول کردی
حالا ازت می پرسم
کجا می روی ؟ نرو
تا کی سئوالم بی جواب بماند ؟
تو هديه ات را نگرفته رفتی !
هنوز می بينمت
--------------------------
نگو که جواب سئوالم
همان بغض و بی تابی آنروزم بود

/ 2 نظر / 9 بازدید
flora

او رفته بود. . . ________________________ او كه آن سان دوستش مي داشتم از من بريد آسان وُ رفت ... او كه از اعماق جان مي خواستم بر اشك من خنديد و رفت... دست هايم در پي آغوش گرمش در خلا آمد فرود ... او رفته بود... چشم هايم خيس ، دنبالش دويد ، اما غبارش هم دگر برجا نبود... او رفته بود... آه عزيز دلم همه ی ما يک روزی با دنيايی روبرو شديم که مثل روز پيش نبود و جهان برای ما و فقط برای ما تغيير کرده بود . و از آن روز فقط زنده مانديم . فقط ...زيرا زنده ها محکوم به ادامه ی زندگی هستند ولی نه با کيفيت قبل از حادثه

reza

سلام متنتون خيلی قشنگ بود.چيزی که تو اين دنيا از همه بدتره رفتنه.اونم رفتنه يک عزيز.حالا مي خواد به هر جا که باشه.موفق باشی.رضا