ديروز بود که برای خريدن چند تا کتاب به طرف دانشگاه تهران رفتم . هوا داغ تر از هميشه بود . همينکه توی تاکسی نشسته بودم توی بزرگراه مدرس درختهای اطراف بزرگراه نظرمو به خودشون جلب کردند . ياد جمله ای افتادم که اگه اشتباه نکنم دکتر شريعتی گفته بودند ... درختها ايستاده ميميرند ... دلم برای درختان شهرم سوخت که با اينکه بجای اکسيژن ، سرب تنفس می کنن ، هنوز پابرجان و من و شما رو اميدوار به اين می کنن که هنوز سبزی از اين ديار رخت نبسته ... وقتی به خودم اومدم بايد پياده می شدم . يه تاکسی ديگه بايد سوار می شدم . ازدحام خيابون انقلاب به حدی بود که با خودم گفتم اينهمه آدم و ماشين با اين عجله و اضطراب به کجا در حرکتند و به سوی کدوم هدف ؟ .... بعد يادم افتاد که خود من دارم چيکار می کنم ؟... تازه افکار اونا ای بسا از افکار من زيبا تر يا حتی زشت تر ؟!...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

با اينکه از گرما حالت تهوع بهم دست داده بود و سه روزی ميشد که پامو از خونه بيرون نذاشته بودم به زور خودمو به کتابفروشی که اسمش نظرمو به خودش جلب کرد رسوندم . سراغ کتاب مورد نظرمو گرفتم و گفتن که اين کتاب نايابه البته ميشه پيداش کرد . ولی با اين مترجم مشکل پيدا ميشه . بهرحال از لطفی که داشتن به من آدرس جائی رو دادن که احتمال ميدادن اونجا بتونم پيداش کنم . يه ساختمون قديمی . وقتی از پله هاش بالا می رفتم راستش يه کمی وهم ورم داشت . ولی به خودم مسلط شدم و زنگ را فشار دادم . پسر جوانی با خوشروئی در را باز کرد و من سئوال کردم وقت بخير آقای .... تشريف دارن ؟ و با گشاده رويی به سوی آقای ... مرا راهنمائی کرد . اتاقی که مملو از دود سيگار بود و دو نفر که يکی از آنها مشغول صحبت با تلفن بود . اطراف ميز و صندلی که اونجا بود ، کتابهای کهنه و قديمی که چيدمان منظمی نداشتن و معلوم بود از بی جائی يا بی حوصلگی صاحبش بود پوشيده شده بود . روزگار از مردی که موهائی به رنگ دندان داشت ، چهره ای شبيه اخوان ساخته بود با اين تفاوت که موهايش مجعد نبود . مرد ديگری که از من دعوت به نشستن کرد چهره مغمومی داشت . نگاهی که انگار اونجا نبود . سنی حدود 45 يا شايد نزديک همين و داشت . صورت تکيده اش حاکی از درد عميقی بود که سعی بر پنهان نگاه داشتنش داشت . از من سئوال کرد ممکنه کمکتون کنم ؟ در اين اثنا بود که تلفن آن مرديکه شباهتی زياد به اخوان داشت تموم شد و گفت : بفرمائيد . به خودم اومدم و يه جوری که انگار يکی تکونم بده با شوک گفتم : معذرت ميخوام من دنبال کتاب صد سال تنهائی به ترجمه ... ميگردم . ولی پيدا نکردم و آدرس شما رو به من دادن . انگار تازه متوجه شده بود که بايد نگاه پرسشگری به من بيندازد و دنبال يه چيزی بگردد که در من نشانه های يک جوان طرفدار سبک ادبيات کلاسيک معاصر را پيدا کند . يقين پيدا کردم که آقای .... که به من معرفی کردن خود مرد ميان سال سپيد موست . وقتی شواهد رو مبنی بر مصر بودنم پيدا کرد از اتاق خارج شد و در حاليکه اضافه می کردم اميدوارم اريجينال باشه ، نميدونم کجا رفت ؟ تو فاصله ای که اتاق و ترک می کرد مرد ديگر گفت : بعيد ميدونم داشته باشيم . منم لبخندی که حاکی از اميدواريم بود زدم و منتظر موندم . زياد طول نکشيد که برگشت و کتابی در دست داشت که تصور کردم حتما" زيراکسشه . ولی در کمال ناباوری ديدم که اصله و کهنگی ورقهاش حاکی از اصل بودنش بود . برق شادی رو در چهره ام خوندن و اونا هم لبخندی به نشانه رضايت زدن . قيمت رو پرسيدم و همينکه مشغول درآوردن کيف پولم بودم اونا مشغول بحثی شدن که ظاهرا" بدليل مکالمه تلفنی قطع شده بود . نميدونم چرا آماده کردن وجه کتاب انقدر طول کشيد که متوجه شدم موضوع بحثشان مقايسه احساس و عاطفه بود . مرد جوان تر می گفت که اينها باهم يکی هستند و آن يکی مخالف بود . حالا موضوع اصلی چی بود نفهميدم . پول و حاضر کردم و با عذرخواهی از اينکه بين حرفشان پريده بودم گفتم : بفرمائيد خدمت شما ...

اونا که همچنان گرم بحث داغشان بودند نگاهی به من انداختند و صاحب کتابفروشی گفت : فرزندم شما نظرتون چيه ؟

من که منتظر بودم تا با تشکری اونجا رو ترک کنم متعجب پرسيدم : بله ... با من بودين ؟...

-   بله شما فکر می کنيد احساس آدما همون عاطفشونه ؟ ..

-    والا .... ام ... چه عرض کنم ؟ نميدونم موضوع اصلی چيه . ولی اگه هميطوری درحالت کلی می پرسين خير .

مرد ميانسال لبخندی از سر خشنودی زد و گفت : فلسفتون در اينخصوص چيه ؟

-         بنظر من عاطفه انسانها گاهی ميتونه شکل ترحم و عادت به خودش بگيره ولی احساس هميشه منحصر به فرده و فرد هرگز نميتونه بگه احساسش بهش دروغ ميگه ولی عاطفه اون چيزيه که ما آدما به خاطرش از خيلی چيزا ميگذريم حتی بر خلاف ميل باطنی و احساس درونيمون .

مرد ميانسال به دوست خود "يا نميدونم هر نسبتی که باهاش داشت" گفت : بفرما اينم يه منطق ديگه ... بازم راضی نشدی ؟!...

پول هنوز تو دستم بود که تازه متوجه شد و گفت قابلی نداره . و من که هنوز توی اون بحث شيرين غرق بودم گفتم : اختيار دارين . شما لطف بزرگی به من کردين .

-         فرزندم اگر احيانا" نيازش نداشتی حتما" به خودم برگردون . ما اينجا برعکس جاهای ديگه کتابامونو پس می گيريم .

_ شما لطف دارين ولی من اين کتاب و در آرشيوم موجود ندارم و فکر می کنم من بعد بايد مدام مزاحم شما بشم .

-         اختيار دارين فرزندم اينجا متعلق به شماست .

-         خوب من رفع زحمت می کنم . خدا نگهدار...

-         مرد محزون که هنوز تو خودش بود از جا بلند شد و گفت حتما" رو حرفتون فکر می کنم و من درجواب گفتم : اين فقط يه نظر شخصی بود و شايد به علت ناپختگی ....

وقتی از پله ها پائين می رفتم داشتم فکر می کردم به اينکه خوبه آدما هنوز فرصت اينو دارن که به موضوعاتی از اين دست فکر کنن و به اين فکر می کردم که مشکل اون مرد چی بود ؟ ...

آدما با راز و رمزهای موجودشون پيچيده تر از اونی هستن که در مخيله ما بگنجه ...

ولی نميدونم چرا دوست دارم هيچکدومشونو غمگين نبينم ؟!..

 

 

 

/ 25 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mahmood

باران پاييزي !نوشتنش حس قشنگ غروباي نارنجي و زمين خيس و صداي خش خش برگ و با د و ....خلاصه اينكه حس جالبي به آدم دست ميده ...از بابت تاخيرم شرمنده اما اوضاع داغون روحي اجازه احوال پرسي از دوستان رو هم بهم نمي داد ...راستي نظرت درباره احساس و عاطفه چيزي بود مثل نظر من در باره تفاوت دوست داشتن و محبت ويا .....

yassi

سلام دوستم . . .من زندم اينجا هم ميام اما فکر کردم يه مدت لبخند نزنم :)

پسر مهربون

سلام ............... جالب بيان کرده بودی ......... چقدر قشنگ ميشد اگر همه ما آدمها ميشستيم و فکر می کرديم که در روز چيکار کرديم و اصلاً هدفمون چی بوده . . راستی عيد مبارک ...... دست حق يارت .

اژدهای آبنباتی

سلام ٬ راستی خيلی ممنون از لازانيا !!‌ عالی بود ٬ مثل هميشه ٬ يعنی همه چی عالی بود ٬ اما يک نکته ٬ اژدهای شکلاتی خودتون و .... لا الله الالله . من اژدهای آبنباتی هستم نه شکلاتی ! اين چه لينکيه که گذاشتی !!!!!! لطفا اصلاح کنيد ٬ با تشکر مجدد . قربان شما .

kasra

ما را تو ای نازنين يار/ ما را تو ای مهربان دوست /ديگر فراموش کرده ای/خورشيد بودی ورفتی/ ناگه چراغ دلم را در سينه خاموش کردی/...

flora

سلام عزيزم ... اختلال کامپيوتر من همچنان ادامه داره و ما مدام ويندوز می ريزيم و دايم ويروسی ميشه و در همين اوضاع کينک های من ناگهان می پرند و من با زحمت ( زيرا که خيلی خوب بلد نيستم ) دوباره سعی می کنم .... کينکت رو دوباره ايديدت کرديم ؛ با ارسلان .... تو بايد در صدر ليست قرار می گرفتی ... چون در صدر ليست دوستان من در قلبم قرار داری ... اما به ارسلان گفتم دستكاري بيشتر نكنيم.. مهم اينه كه احساس يا عاطف يا هر چی اسمش رو ميذار ي ولی هر آن چه كه هست نسبت به تو خيلي قويه .. قربانت مي روم فلورا

adel

آدرسو اونجا رو به ما هم بده . اگه نه برام کتاب بگير !

adel

ضمنا توی بارون سيگار خيلی می چسبه !

سحر

احساس خيلی چيزاست مثل عشق ٬ نفرت ٬ حسادت ٬ ترس ٬ محبت ٬ شجاعت ٬ عاطفه و ... عاطفه حس تعلق خاطر و وابستگیه. عاطفه زیر مجموعه ای از احساسه. نوشته هات قشنگه منم دوست دارم باهات حرف بزنم

aram

سلام ممنون که بهم سر زدی دوست دارم بهم کمک کنی بگی توی وبلاگم چی بنويسم در ضمن وبلاگ شما خيلی خوندنيه . موفق باشی