يک نفر آن دورها پيله‌ای ريزنقش به دورم می‌تند...

اينجا که می‌آيم ،شب‌ها ، روی همين درخت‌های پرتقال و نارنج ، بلبلی آوايی سرميدهد که نگو و نپرس. روزها اما ؛ گم می‌شود . آقای همسايه می‌گويد جنسيتش ماده است که در بهار به دنبال جفتی ، دلبری می‌کند . دلم ، جوری ناآشنا می‌گيرد .

می روم سراغ نت . مردم در دلهره سرنوشت ۴ سال آينده خود بسر می‌برند . دنيا هنوز به آرامش نرسيده . چند خبر علمی فرهنگی اجتماعی ... اما نه ؛ انگاری صدايش از جای ديگری ، نه شبيه اينجا می‌آيد . درست شبيه هوای محرمانه خوابهايم . هميشه خلوتم را با هيچ چيز عوض نمی‌کنم . حتی راز و نياز و عبادتم بايد در خلوت باشد . اما پنهانی ، او را دعوت می‌کنم که بيايد داخل پيله‌ام . حالا ديگر با حضورش غبار دل نگرانی‌هايم می‌ريزد و سبک می‌شوم . پرنده آشناست . وقتی می‌آيد آفتابی می‌شوم و زندگی پرفراز و نشيبم پشت نوايش می‌ماند و تنها من می‌مانم و آن خلوت عاشقانه .

آهای ناشناس ... ريزتر رج بزن.  

/ 4 نظر / 10 بازدید
باران*?؟*

سلام اوووووووووووووووووووووووووووووول/خوبين ما هم اسميم(چشمک)فقط حواست باشه از درخت نيافتيا/زندگی سخت کشنده است اگر بر سر عشق تو باران نزند/تا بد بدرووووووووود

_

بله خب اینطوری هم هست . خیلی خوب . تا فردا پس یا تا پس فردا پس. یا پسون فردا پس یا... هیچ چی

reza

آهای اهای ناشناس .. ميدونی بايد يواش بيای توی يه خلوتی که معمولا هميشه کسی نميره .. خانوم عطر بهار نارنج داريد به من قرض بديد ؟