خستگی تمام دالانهای پيچ در پيچ مغزم را پر کرده

نه ...

خستگی تمام خطوط مورب مغز متورمم را هاشور زده

نه ...

با هيچکدام از اين دو جمله نتوانستم برسانم که ،

اين دقايق مرا چه می شود ؟!...

سگی پشت ديوار پارس می کند .

به همين راحتی .

و من هنوز در جستجوی کلامی ،

به حجم رطوبت گونه های شبنم زده ام

سرگردانم ...

................

هرچه سعی کردم نتوانستم جز آن چند پاره خط بی سر و ته در اين (بقول نازی) صفحه کاغذی ، چيزی حتی برای خودم ثبت کنم ...

اما نه ...

يادم افتاد که با خواندن شعری از فروزنده هاشمی ، بغض خوابی که ديشب ديدم را تعبير کردم ...

.............

برگها می گويند ...

باران

ميزند بوسه به انگشت درخت

و نسيم آهسته

با سرانگشت به در می کوبد  

می نشينم آرام ،

و بتنهائی خود مرثيه ای می خوانم

***

برگها می گويند :

زير هشتی ، در باغ

يکنفر سبز شده است !

برگها می گويند :

دار اندام کسی را باران ،

بوسه می زد ديشب !

باز باران پگاه

می زند بوسه به انگشت درخت ،

و نسيم آهسته ،

با سرانگشت به تنهائی من می کوبد !...

 

/ 49 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عميد صادقي نسب

آن شعر که در مردادماه در وبلاگ کسی به نام هليا فرموديد نامش لاجوردی ست از ص ۵۰ کتاب خودم را از چشم تو می بينم که سرقت شده و به نام ایشان در وبلاگ است

سام

سلام....يه مدتی نبودم الان که انلاين شدم بهت سر زدم...اول ممنون از اين آهنگ يدنيا ازش خاطره دارم): وبلاگتم خيلی آلی شده...هيچ خوشي ای طولانی نيست...خيلی چيزای قشنگی نوشتی...حالا خيلی وقت که من نميتونم بنويسم...حق با تو بود من اشتباه کردم...):):):bye

اژدهاي آبنباتي

سلام ٬ ای بابا کجايی !؟ پس چرا نمينويسی ٬ البته ميدونم تا من باشم ...... شوخی بود ٬ منتظر هستم بی صبرانه ! موفق باشی.

طرقه

اين روزها بيشتر از هميشه هوايی تان می شوم...چرا نمی نويسيد!؟

لیلا

تنهايی کاهی بود در آخور ما کردند ! انديشه آبشخور ما کردند ! .......... امروز می خوام يه سر و سامونی به لينکام بدم ! ايشالا از خجالت تو هم در ميام دوست جونم !

رضا

خسته ام .. خسته از همه .. خسته از دنيا .. تی آسمان بشنو از قلب من اين صدا را .. ای زندگی بيزار از توام .. بيزار از اين حالم .. ديوانه ام .. ديوانهء دنيای تو .. ديوانهء سيمای تو .. (شاملو ) . زندگی ام اين روزها پر از درگيريهای يکنفره است .. کاشکی دستی مرا از گلاويزی با خودم نجات ميداد .. ( خودم ) .. باران عزيز انتخاب شعر هم خوب بود اما مطلب خودت واقعی تر ودلنشين تر بود .. مخصوصا * سگی پشت ديوار پارس ميکرد * با اينکه من پيشنهاد ميکنم ميتوانستی بگويی سگی پست ديوار عو عو ميکرد ...

حمید

با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو / باشد که خستگی بشود شرمسار تو ...

دل آرام

و پاييز است و تنهايی عجب در باد ميچسبد... خيلی خوشگله.موفق باشي.

دخترآریایی

سلام..............خيلی زيبا بود......آزاد باشيد وآزاد انديؤ