اين روزها؛ وقتی هم اگر برايم بماند ، به نوشتن نمی‌رسد . پائيز است و شروع  ِگريستن بر دستان باغبان . تجديد بيعت با باغ و ماندگاری‌اش تا خزانی ديگر . نميدانم اين چه حسی‌است که اين روزها زنجيرهای صبوريم را به هرطرف می‌کشد و می‌خواهد کولی مسلکم کند ؟! آه ای کولی . خوشا به حال پاهايت که هميشه راهی برای رفتن دارند . و تو هم هميشه حرفی داری برای جاده‌ها . دارم به سويت می‌آيم . اما گامهايم به اندازه گامهای تو آزموده نيستند . آرام آرام در گذر از چارچوب قواعدی احتسابی می‌آيم تا زندگی را زنده به گور نکنم . حديث ، حديث رسيدن به انتهای انعکاس خود نيست . حديث تنها حديث رها شدن از بند درون است . کاش می‌شد غزلی فرو ريزد از نمی‌دانم کجای پريشانی همين روزهايم . بلکه حکايت کند حال اين دل غرقابه را ... هان کولی ... تو هم می‌شنوی ؟... اَلّلهُمَ اِنّی اَسئَلُکَ ...

/ 11 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسلی دیگر

آه ای کولی . خوشا به حال پاهايت که هميشه راهی برای رفتن دارند . .../...:)

سايه

آواره‌ام اما هنوز راه رفتن كولي‌ها را نمي‌دانم...

مجید

باران جان التماس دعا / ياحق

چسب زخم

خدا.....عميق صداش کن باران!!!عميق!!!

*

چرا نمی نویسی؟ بنویس دیگر!

Amin

سلام همزاد.............