امروز توي اتاق استراحت طبق معمول مي خواستم نيمساعت سه ربعي استراحت كنم با خودم كتاب سيد علي صالحي رو برده بودم يهو كتاب و همينجوري كه باز كردم يه شعري اومد كه گفتم شايد بد نباشه شما هم بخوانيد :

اصلا" هيچ ...

يكيمان به خانه و
يكيمان به كوچه سار ،
بي خواب ، بي خاطره ، بي راه و بي قرار .

يكيمان در خانه گمان مي كند هنوز
از كوچه هواي همهمه مي آيد ،
يكيمان در كوچه اصلا" ... هيچ!
هي با خود از حرفهاي گنگ روزگار گهواره مي گويد :
پس كو كوچه ، كو همهمه ، كو همكنار؟
يكيمان به خانه و يكيمان به كوچه سار ...!

ديگر نه در كوچه ميمانم و نه به خانه بر ميگردم ،
پاك خسته ام از حرف گريه ، از خواب آدمي ،
ديگر هيچ علاقه اي به التفات آينه ندارم
حتي به فهم سكوت ، به صحبت سنگ ،
به بود ، به نبود ، به هرچه همين حدود ،
فقط مي خواهم كمي بخوابم .

بالاي صخره اي خسته از اينجا دور ،
شب يك دامنه از بوي پونه و كتاب ،
يك بسته سيگار
عكسي از ري را
و يك پياله آب ،
بعد انگار كه نيامده رفته باشم ، هيچ ، اصلا" هيچ!

/ 0 نظر / 7 بازدید