وقتی حين سوارکاری داشت با اسب از روی يه مانع می پريد ، يه لحظه تعادلش و از دست داد و داشت از اسب پائين می افتاد که يهو يادش افتاد بهتره قبل از همه چيز خودش زودتر بپره . با اينکه ميدونست پای نرفتش بازم می شکنه ، در دل زمزمه کرد : خرفت بودن بهتر از اينه که خرفت فرضت کنن ... اينم يه غرور از نوع خرکيه ديگه ...ديدار ما چون آب و ماه چه دور چه درهم .... شاعر اين شعر اينجا نامش کاملا محفوظه

/ 39 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sidarta

جايی که همه خرفتن خرفت نبودن...خرفت بودنه!!!!!!!!!!!

بابک

سلام با وجود محفوظ بودن شاعر شعر زيبايی بود!!

ابی

سلام . شما نمی خوای بنويسی ؟ ... ببين پاييز داره می اد بايد زود زود بنويسی .

روح تکيده

سلام دوست عزيز ممنونم که برای نوشته هام ارزش قايل شدی و يک به يک اونا رو ميخونی من هم تقريبا بيشتر نوشته های شما رو خوندم و حتما برای تک تک اونا پيام ميذارم ... راستی مشکل مطالب آرشيو هم بر طرف کردم اگه دوست داشتيد سر بزنيد و بخونيد ... موفق باشيد و سبز

مهرسا

با حال بود ... موفق باشی!!!!