بادها خبر از تغییر فصل میدهند 3

ترجیح میدم سکوت کنم
به ادامه داستان دعوتتون می کنم .

صدايی شنيد . اين صدا رو تابحال نشنيده بود . با خود فکر کرد "به گوشم آشنا نيست " . همين که به خودش تکونی داد تا ببينه چه خبره ، آشيانش از هم پاشيد . دانه دانه شاخه هايی که کلی بخاطر جمع آوريشون زحمت کشيده بود و لونشو ساخته بود از هم جدا می شدن و به گوشه ای پرتاب می شدن .باد پائيزی از راه رسيده بود و پرنده نمی دونست چه اتفاقی داره ميفته . پرنده بالای درخت از حال رفت و به گوشه ای افتاد .
وقتی بخودش اومد احساس سنگينی کرد . جشماش و باز کرد . بالهاش و نمی تونست خوب حرکت بده . چند تا برگ پائيزی روش افتاده بودن . پرنده اطرافش و نگاه کرد . اون گيج گيج شده بود . فصل پائيز از راه میرسيد و پرنده نمی دونست چه خبره . فقط ميديد که همه چيز رنگ طلا به خودش گرفته . اينبار رنگهايی می ديد که يکجا با هم جمع شده بودن . بعضی هاشونو قبلا" هم ديده بود . سبز و قرمز و نارنجی ....
دوستانش و می ديد که درحال جمع آوری آذوقه هستن .بالهاش و تکون داد و آوازش و سر داد : چه چه چه عجب دنيای غم انگيز و شاعرانه ای ... دوباره چشماش و باز تر کرد تا ببينه اونچه که می بينه رويا نيست . همينطور که محو اينهمه زيبائی شده بود متوجه شد که يادش رفته که آشيونش به تاراج باد پائيزی رفته .
به دنبال دانه و قوت به پرواز درآمد . کمی که گذشت بارون هم رنگ و جلاش و به رخ اون کشيد . پرنده خيس و خسته زير يه شيروونی پناه گرفت . مجبور بود انقدر اونجا بمونه تا بارون تموم بشه . برای همين هم کاری جز تماشای طبيعت نداشت . در نظرش همه جا زيبا میومد . تو اين فصل می تونست نشونه های فصول قبل رو هم ببينه . سبزی و قرمزی و زردی ... خدای من چه بر سر پرنده خواهد اومد اگر بدونه هنوز پايان راه نيست ؟؟؟
بارون قطع نشد و اون شب و اونجا سر کرد . آخه ديگه خونه ای نداشت . احساس کرد می تونه همونجا برای خودش يه لونه امن بسازه . صبح از راه رسيد و خواب به چشم پرنده نيومد . تلاش دوباره برای ساختن لونه جديد حاصلش يک پناهگاه امن بود . روزها بدنبال آذوقه و غذا و شبها آسودن در لانه ...
حالا زندگی براش زيباتر از هميشه بود . هر روز آوازهای عاشقانه سر ميداد . يه روز آوازش آهنگ حزن داشت و روز ديگه نوای شور و نشاط . ميدونين ، پرنده عاشق شده بود .
روزها و شبها از پی هم می گذشتند و پرنده سرخوش و سرمست به مسير خود ادامه ميداد . مسيری که هرگز به انتهای آن نمی انديشيد و فقط در حال با آن زندگی می کرد و اين از هر لذتی براش دل انگيز تر بود .
هيچ چيزی جز خودش و جفتش و پائيز نميديد .
يه روز که داشت خودش و آماده ميکرد تا پيش جفتش بره يهو ....

/ 33 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
nanny

آه من دود آلود شد.توی اين زمونه‌‌ی لعنتی برای هر حرف و هر چيزی يه تصفيه‌خونه احتياج است.نگاه کن روی صورت بلبلان هم اين را می بينی.!

kasra

ببین پروانه را در عشق بازی که رفتارش به صد گلزار بیارزد به لطف و نرم خویی روی گل را چنان بوسد که گلبرگی نلرزد

shayan

عجب سکوت طولانی !!!!!!

هدی

سلام.چطوری دوست پاييزی؟

amir

سلام خوبی؟ جالب بود...موفق باشی.بای

flora

سلام عزيزم ... نمی دونم چرا همش به تو فکر می کنم ... دلم برات تنگ شده ... من رو در دلتنگی هات همراه خودت ببين ... دوستت دارم ...فلورا

Mehrdad

ديگه سکوتت داره غير عادی ميشه! و باعث نگرانی البته! حالت خوبه؟