رويا (۱)

اينطور بهتر است . اشاره‌ها را فراموش نکنيم . انگشت ِسبابه دست ِ راستم را درست به سمت ِ روزهای بی‌زنگار ِ پرخاطره می‌برم .
تنديس سربی ِ خواب‌های کودکيم ، ديدی چطور شد ؟ و من بزرگ و بزرگ‌تر شدم ؟ هنوز آن قاشق جادويی معروف را داری ؟ همانی را می‌گويم که قطره قطره صبر در دهانم می‌ريختی و می‌گفتی اين يک جوشانده جديد است تا تلخی‌ها را زودتر هضم کنم؟ کنايه بلد نيستم . فقط گاهی خودم هم تلخ می‌شوم . حال بگو خودم را چطور هضم کنم ؟ يک شب مردیِ سبيلو زير ِ همين آلاچيق ِگل‌های کاغذی به من می‌گفت که به زور ِ فحش‌های ناموسی ، حقش را از خدا می‌گيرد . می‌گفت خدا که خواهر و مادر ندارد ولی من همان نداشته‌هايش را ناسزا می‌گويم و او خنده‌اش می‌گيرد و آنی آنچه که می‌خواهم ، واگذارم می‌کند . نمی‌دانی که من چقدر از ته ِ دل خنديدم . و او که خنده‌های من عصبيش می‌کرد ، با حرارتی بيشتر می‌گفت که خنده ندارد . خدا که نمی‌خواهد تنها ستايشش کنی . تازه آنقدر که برای من دعوتنامه می‌فرستد ، برای مومنانش نمی‌فرستد . و او نفهميد خنده‌ام برای چه بود ؟ می‌بينی ؟ هرکس برای ِ خود خدايی دارد .درست همانی که آن آهوی زخمی می‌گفت . همانی که تمام ِ سال‌های علاقه و بوسه را تنها زخم خورده بود و می‌گفت ديگر سوخته‌ايم . او هم می‌گفت خدا را خودمان می‌سازيم . به سبک و سياق ِ خودمان .
تنديس سربی خواب‌های کودکيم ، اين را فقط به تو می‌گويم . کاملا در ِگوشی. روزی بشر فراموش خواهد شد . يعنی شايد روزی خدا از دست ما خسته شود و خوابش بگيرد . آن‌وقت بشريت از هستی خارج شود و وارد خلأ شود .آن‌موقع ديگر هيچ تنهايی ، نگران ِ تنهايی خود نيست . ديگر ابری وجود ندارد تا ولاديمير ماياکوفسکی شلوار به پايش کند . باری از هستی ديده نمی‌شود . به اين فکر می‌کنم که کِی خدا دلش به حالمان بسوزد و از خواب بيدار شود ؟ تو چه می‌گويی؟
تنديس سربی خواب‌های کودکيم ، کاش همان روزها بودند و قلم‌دوربين و قميشی و پائيز و آب‌نبات ِ ترش ِ خودمان . و يا روزی در حافظيه و کوفته تبريزی و سنگک ِ بی‌سنگ .
همان روزهايی که وقتی می‌باريدم ، فارغ می‌شدم . 

/ 18 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
چسب زخمی

باران؟!حقيقت در اين نام نهان شده شايد...!

سايه

«حالا بگو خودم را چطور هضم كنم؟...»

heliya

هميشه از دل من می نويسی نازنين

MOSAFER rAHI

و اما صفر ... يکی هم بود که از ماهی سياه کوچولو گفت وقتی قاشق را با حلال من حلم کرد . هضمم داد . و و شديم آنکه اينيم . کاشکی باشيم آنی که بايد باشيم ... بازم خدا

میثم

سلام همسایه..شما هنوز ننوشتید...ما منتظریم...

adel

ما داريم بزرگ می شيم ، لا لا لا ، لا لا لا ، لباسامون کوچيک می شن ، لا لا لا ، لا لا ، لا !