فصل جدید ـ زمان در راه است.باید مُدل‌ها را عوض کرد.لبخندها ، گریه‌ها رونما دارند .زیر لفظی ـ نگاه ـ بارانی ، قیمتی است .می‌ارزد ، باورکن این فصل جدید به پاگشایی‌اش می‌ارزد.دوشم کمی درد می‌کند .اما راست می‌گویم ؛باورکن این یکی فرق دارد .دردش خوش طعم است . قدو قواره‌اش بس است . تیکه و وصله‌ای هم درکار نیست . قالب پریشانی این روزها فیت ِ فیت است . تملقاتش کمی واقعی تر است . صداقتش از چند پهلویی درآمده . کلافگی این کلاف سر پیدا ، از جنس حوصله و سر رفتنش از سر بی‌حوصلگی نیست . باور کن این هذیون هم هیکل سپیدگویی‌های دیروز و پارسال نیست. فقط سوزش ترکش‌های بغض‌های سر به مهر بی‌صدایی‌هاست که قلمبه شده و سر زده با همین چند خطوط کج و معوج.تو می‌گویی باد پائیز امسال مثل آفتاب ِتابستان امسال ،سر ِ سربه هوای این روزهای مرا نوازش خواهد کرد؟

لینک
۱۳۸٩/٥/٢٧ - باران

       

عجب!

عجب صبری خدا دارد؟!

لینک
۱۳۸۸/٩/۱٢ - باران

       

ظلمت نشین گوشه چشم تو بودم ،

نفهمیدم ؛

یهو موجی قوی هولم داد

و من افتادم این پائین

هنوز هم که هنوز است،

باران ِ این حوالی بند نیامده !

 

لینک
۱۳۸۸/٩/۱٠ - باران

   رعایت فهم اینهمه سکوت ...   

دیروز ؛

 غباری پشت خاکریز آرشیوی خسته.

امروز ؛

 ازدهام بلع ِ انبوهی واژه و تصویر.

فـردا ؛

 نمیدانم ِ تدوین ِ اینهمه.

 ...................................................................................................................

 پائیزم ،

لابلای پیش و پس آنهمه هجاهای گنگ،

پابرهنه دویده‌ام وسط اینهمه نبوئیدنهایت .

ندید بدید نوازی ِ تمام این‌ سالهایت ،

هنوز که هنوز است ،

پرُ و خالی می‌کند ِ این جام ِ مشوّش را.

بنوازم که لِه شده‌ام زیر بار ِ این سکوت ِ فرسوده.

 

لینک
۱۳۸۸/٩/٧ - باران

   ما رو باش ...   

ما رو باش  تو این میون دل به چه احوالاتی خوش داشتیم ؟

توجیه کردن تملق و خودستایی می‌آورد. سکوت به ز شکوه‌های بی اثر.

من دلم ململ ـ نگاه ـ نمناک ـ سُرخورده از روی دلم می‌خواهد.

لینک
۱۳۸۸/۸/٢۸ - باران

   قول   

این روزها که تمام شوند،

پا به پای صبوری ـ این مه غلیظ؛

ریز ریز ،

پهنه صورت ـ خسته ات را

سیلاب ِ شبنم می کنم.

این روزها که تمام شوند

یادگار ِ آفتاب کم جانِ پائیز را

که نقش سایه هامان هنوز رویِ آن باقیست

برایت از نو ترسیم می کنم.

 

لینک
۱۳۸٧/۱۱/۱٤ - باران

       

من اینجا ،

لابلای کدامین سطور ِ منقلب جامانده ام؟

اما خوب می دانم؛

تک تک ِ خطوطش ،

برگ برگ ِ خاطرات ِ حسم را ورق می زند.

فرصت تقلب و تفرجی نمی دهند؛

بازی ِ مکار روزگار

هان ای سطور؛

فرصت ِ عبورم می دهید؟

 

 

لینک
۱۳۸٧/۸/٢٠ - باران

       

از نو می‌نویسم

اگر ذهنم قد دهد ،

از باران؛

از ماه کمک می‌گیرم .

به تو که می‌رسم ،

راه را گم می‌کنم.

قطب نمایت را به من قرض می‌دهی؟

لینک
۱۳۸٦/۳/۱٧ - باران

   تاب تابِ خمير   

نگاه ، تو

کلمه، تو

لبخند ، تو

عبور زیرکانه از همه دردها ، تو

آرزو و تمام داشته‌ها و نداشته‌ها ، تو

اصلا نگاه کن ؛

تجلی تمام روزهای شمرده‌ام یکباره پرید و تو ظهور کردی

درست همان تابلویی که سالها انتظارش را می کشیدم...

خوب داشتیم چه بازی می‌کردیم؟!

تاب تاب ِ خمیر...

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٥ - باران

       

یک ربعی نمیشه که خوابت برده.
حس می‌کنی گر گرفتی و تمام تنت خیس عرقه . به سختی از تختخواب بیرون می‌خزی و کورمال کورمال میری به سمت روشنایی. نه انگاری برق قطع شده . خودت و به چراغ قوه می‌رسونی و یه کبریت آتیش می‌زنی و با حضور شمع کمی آروم می‌شی . احساس بی‌وزنی می‌کنی و همچنان داغ ِ داغی. شمع و برمیداری و میری جلوی آینه . واااااااای ... یاد شاملو می‌افتی . بر شیشه‌های پنجره آشوب ِ ... انگاری توی مِه کلی راه رفتی و ولی هنوز داغ داغی. تازه می‌فهمی که تب داری. باد زوزه می‌کشه . پرستو دیر آمده و زود هنگام پرکشیده . همین چند شب پیش بود که بالهاش از سنگینی بارون سنگین شده بودن و اومده بود تو خلوت ِ نجابت ِ کهنت جا خوش کرده بود. آه می‌کشی و رطوبت بخارش روی آینه می‌شینه. یادت می‌افته که آینه خنکت کرده. ولی حالا اونم داغ شده . مشتی آب به صورتت می‌ریزی و آنی پشیمون میشی . تصویر قبلی بیشتر راضیت میکرد تا اینکه انگاری یه سنگ و انداخته باشی توی یه برکه آروم . به خودت میای و می‌بینی صورتت از هرم قطرات اشکت بازم گر گرفته . چشمات و می‌بندی و توقع داری وقتی بازشون می‌کنی ، دوباره تو تختت باشی . خندت میگیره. هیبت نذار خودت و به رخ ِ خودت می‌کشی و می‌خوای مثل گذشته‌ها بندازی گردن ِ کابوس ِ شبونه . یادت نمیاد که گاهی حس می‌کنی بین ِ بودن و نبودن دست و پا میزنی و اسیر شدی. یاد دوتا مرغ عشقی میفتی که قراره ببری تو جنگل پرشون بدی و پرهیزگار میگه من چندتا ازشون دارم ، بدینش به من . تو جنگل زودی تلف میشن . ظرف ِ وقتت زودی ته می‌کشه و تازه متوجه میشی که کوکبی که چند روز پیش کاشته بودیش ، پر از گل شده .شمعدونی ها هم درهم و برهمشونو به رخت می‌کشن و حس حرس کردنشونو نداری. دوباره میری تو آینه . چشمات آروم و قرار ندارن . یه مشت دیگه آب می‌پاشی رو صورتت و بغض ِ بی صدات و آروم ولی به سختی قورت میدی و خودت هم صداش و می‌شنوی . در یخچال و باز می‌کنی و بدون اینکه توجه کنی قطره تب بر اطفال و توی قاشق میریزی . دلت خوشه که حرارت خستگیت رو پائین میاره .
حافظ و برمیداری تا شاهد باشه دچار همون طاعون بی‌خوابی مارکز شدی .
الا یا ایها الساقی ...
که عشق آسان نمود اول ولی ...

لینک
۱۳۸٥/٥/٩ - باران

       

گلم
راهت درازه و عمر من کوتاه
دلت کوچيکت يه درياست و دل بزرگ من يه قفس کوچيکی که توش جنگ عاطفه‌هاست.
نازکم
زندگی يه گليه با کلی گلبرگ که هر گلبرگش يه ورق پر از احساس .
با اينهمه می‌مونی که چطور تو هر صفحش اينهمه جا می‌شه و تو دل درياييت جا براشون پيدا ميشه .
احساس عشق ، کين ، دوست داشتن و عداوت.
دلم
دلت که ميگيره ، نذار جايی واسه خودت باقی نذاره . آخه اول آخر تويی و اون يه تيکه جا و کلی آه سينه سوز.
لطيفم
پر ها تو پر کن از بوی صبوری و پرواز کن درست به سمت معنويت .
بوی بدی داره اين پول کثيف.
دل درياييت ، وقتی خالی از اين بو باشه ، ميشه معبد عشق.
آره دلم
دل ماميت اين روزا بدجوری هوای گريه داره . همون قفسی که توش پر از تيکه‌‌های شکسته احساسات پر از رياست . اونم با لباس ميش.
تو و بابائيت ميفهمين از چی دارم حرف می‌زنم .

 

لینک
۱۳۸٥/٤/۱۳ - باران

   برای کودکم   

کاش می‌دانستم کدام نقطه عمرم ايستاده‌ام؟
 بلکه آنطور بهتر بتوانم لحظات با تو بودن را هدر ندهم .

و کاش می‌دانستم آخر نگاه تو که به چشمان من زل می‌زند به کجا ختم می‌شود؟!
بلکه آنگونه بيشتر بتوانم حس ِ لحظات با من ماندن و نرفتنت را لمس کنم .

و کاش می‌دانستم چگونه می‌توانم در لحظه بميرم.
بلکه بتوانم تحمل نگاه ِ التماس آميزت را وقتی که قهرم را می‌بينی تاب بياورم.

به راستی آخر دوست داشتن کجاست؟

 

لینک
۱۳۸٥/۳/۳ - باران

   ...   

مسافرم منتظر است.
خدايم نظاره‌گر.
قرار است سراغ هردوشان بروم
حال با مسافرم برگردم يا خدايم نگه دارد ؟!
نمی‌دانم ...
اما می‌روم .
انتظارشان را تاب ندارم .

لینک
۱۳۸٤/۱٢/۳ - باران

   در خواب بود که از پائيز متولد شدم يا ...   

يادش با ما هنوز اگر بود؛
بگو که از نازبالش ِ اينهمه سالگيش هنوز خسته نشده .
بگو که راستش را بخواهی؛
نه نايش را دارد ، نه دانش ِ کشيدن نقاشی،
تا يک خجالت ِ بزرگ برای لااقل خودش بکشد .
سلامش  به سمت و سوی هوای ما هنوز اگر بود ؛
بگو که قرار است خدا به لب ِ لبخند نديده‌اش کمی لبخند هديه کند .
جدای از همه اين حرفها ،
بگو که اين روزها ،
تمام ِ دلخوشی‌اش به پائيز بود ،
که او هم با او نبود.
از او بپرس؛
تحفه چه دارد تا هديه اين روزهای بی‌همه چيزم کند؟ 

 

 

 

لینک
۱۳۸٤/٩/٢۳ - باران

   گياه وحشی کوهم ...   

درهر گوشه و کنار دنيا ،می‌بينيم که هر فرد در نهايت ، از هيچ کوششی برای توجيه کردن خود در اغلب اوقات زندگی دريغ نمی‌کند. حالا يا توجيه کردن عشقش يا محبتش يا دشمنی و دروغگويی  و چاپلوسی و ...
اما آيا ديده شده  سخاوتمندی که ، همه داشته‌هايش بی‌دريغ است ، برای اينهمه توجيهی هم در چنته داشته باشد !؟
کجاست نسيم ِ فرح‌بخش گذشت ؟ مدتهاست که نمی‌وزد . نبوده شايد ؟ يا هنوز فقط در رويايمان جاريست؟حنجره‌مان کی‌ می‌خواهد ما را در بزرگترين دادگاه بشريت محکوم کند؟ بسکه فرياد زديم؛ آهااااااااای . فلانی ، من آنم که رستم بود پهلوان ؟«من دلم سخت گرفته است از اين در وطن خويش غريب...»
حالا می‌فهمی وقتی می‌گويم :

«گياه وحشی کوهم در انتظار بهار؛

مرا نوازش و گرمی به گريه می‌آرد

مرا به گريه ميار .» ؟

 

 

لینک
۱۳۸٤/٦/۱۳ - باران

   بدون شرح...   

پيش‌زمينه * خانه خراب که می‌شوم؛
باده هم جواب نمی‌دهد.
خراب ِ دل می‌شوم.
بک گراند ِ آخر * شانه‌ات کو پس؟
جای ِ گريستن ندارم که !
خراب ِ شانه ِ آرام می‌مانم .
تصوير ِ حال * پس افتاده‌ام اين گوشه.
يکی می‌خواهد درمن متولد شود.
تو بگو ؛خنده ندارد اين روزگار ؟!

 

لینک
۱۳۸٤/٥/۱۸ - باران

       

می‌دونی حرفی ندارم،
اگه زمزمه‌هامون،
شده يخ تو دلامون ...

لینک
۱۳۸٤/٥/۱ - باران

   بخاطر تو...   

اين‌بار ،
بخاطر تو دوباره طلوع خواهم کرد.
از پس ِ هزاران ابر ِ فشرده.
که اين روزها ؛
هيچ اميدی به باريدنش نيست.
به خاطر تو که در من حلول می‌کنی ،
دوباره سر بر می‌آورم .
و به لب‌هايم اجازه شکفتن می‌دهم .
دنبال ِ نامت می‌گردم و هی دور می‌شوی ...
دور ِ دور...
چشم‌ به راه ظهورت؛
دست به همان آسمان گرفته می‌سايم .

 

 

 

لینک
۱۳۸٤/٤/٢٩ - باران

   برای همسرم   

کاش می‌شد قدر و منزلت ِ حضور ِ تو را به کلام آورد.

انگاری وقتی نيستی ، هزار کابوس ،

کنار ِ روياهای من خيمه می‌زنند .

و وقتی می‌آيی ؛

هزار لشگر ِ سوار‌آزموده ؛

با تمام ِ سنگينی هزاران درد بر دوشم،

مرا به استقبال بزرگترين شاهکار بشريت می‌برند.

وقتی هم که هستی؛

بين زمين و زمان به سکون ِ عمرم لبخند می‌زنم.

چه می‌شود فقط باشی و کهولت را هردو باهم نقض کنيم؟

لینک
۱۳۸٤/۳/٢٩ - باران

   به غصه‌های جامانده توست ، شايد...   

عبورت عينهو تصوير کشيده بی‌رمق ِ نور ماشين‌ها شده .

گريزم اما؛

نه به حاجت ِ خاک خورده دلم،

به غصه‌های جامانده توست ، شايد!

بقول ِ يکی از همان ترانه‌های دلخوشی؛

از بی‌سببی ِ سر به هوای توست که،

مدام در راه ِ بی‌مقصدم.

گشايشی اگر درکار بود که،

واپس ِ تمامی قسم‌های مستند،

بذل ِ کرامتی بی‌چشم داشت،

ميانه ِ حاجت و اجابت را خوب می‌کرد.

حالا تو هی به روی نجابت ِ زخم خورده ما،

نمک ِ بی‌تفاوتی بپاش.

 

 

لینک
۱۳۸٤/۳/٢۱ - باران